دوشنبه19خرداد93
روز شنبه طبق معمول هر روز آژانسی که باهاش قرارداد بسته بودیم راننده ای رو سر ساعت برامون فرستاد. راننده، آقای محترم و مهربونی بود و البته از این مو بلندای دم اسبی. تا سوار ماشین شدیم آویسا رو به راننده به من گفت:مامانی!موهای عمو رو ببین چقدر خوشگله.منو بگو![]()
راننده هم که از سرزبون آویسا خوشش اومده بود. اونو گرفت به حرف.موهام قشنگه موهای شما که قشنگتره. چند سالته؟ آویسا"سه سالمه". تو همین گفتمان ها بودند که آقای راننده به سرفه افتاد. بنده خدا فکر کنم آلرژی شدید داشت. آویسا دید سرفه هاش قطع نمیشه رو بهش کرد و گفت:چقدر سرفه می کنی؟برو دکتر. باید دوا بخوری. میخوای بهت آدامس بدم آدامس بخوری خوب میشی؟ و یه آدامس هم بهش داد. بعد از مدت ها یه راننده ای اومد که آویسا ازش خوشش اومد تا خود خونه سرم برد با بلبل زبونی هاش.
وقتی رسیدیم خونه با خوشحالی به من گفت:مامانی! داداش الینا هم به دنیا اومده. خندم گرفته بود آخه امیر علی الان یه 12 یا 13 سالی داره و دخترم چون اولین بار بود که اونو می دید فکر می کرد تازه به دنیا اومده...
دیشب موقع خواب داشت بلبل زبونی می کرد و از دوست داشتن هاش نسبت به من و باباش می گفت. بعد کلی سخنرانی و پرسش و پاسخ خودش خسته شد و روبه باباش گفت:بابا! بسه دیگه قصه نگو می خوام بخوابم. مارو بگی
اینم عکس دخملک بعد تحویل گرفتن از مهد در حال تاب سواری...







دوشنبه19خرداد93 


